تبليغاتX
م.روان شيد

دوستان سلام . من آمدم با شعري كه خيلي جديد نيست .

  •  

 فرصت براي زيستن

فرصت براي عشق

فرصت براي خواب ديدن در پيشگاه خواب

فرصت براي چيدن و چشيدن

كم بود .

 

پس به رسم زندگي

به رسم رقص و راز اين غار كهن

به رسم گداي اولين و گداي آخر

صبح تا صبح

تلاوت عشق مي كنم .

 

زمستان ۸۵

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 10:55  توسط مسعود اميني   | 



دوستان سلام

رویم سیاه از این که دیر به دیر می آیم.

به دعوت دوست عزیزم حمید ثبوتی و پیرو جنبش جدیدی که به ابتکار این دوست در فضای وبلاگستان فارسی به وجود آمده است (+) از من خواسته شده تا برای سال ۸۶ آرزویی کنم.

قضیه از این قرار است که هر وبلاگ نویسی مهمترین آرزوی سال ۸۶ خود را در وبلاگش ثبت می کند و همچنین از یک یا چند نفر از دوستان وبلاگ نویس دیگرش نیز دعوت می کند تا آنها هم همین روند را ادامه داده و مهمترین آرزوی سال ۸۶ خود را در وبلاگشان ثبت نمایند و دیگر دوستان خود را دعوت به این کار نمایند.


اما آرزوی من:

خدایا!
سال ۸۵ هم گذشت، نمی دانم سال چی بود، اما برای من مثل سالهای گذشته سگی گذشت، مهم نیست. اما تو را به شرافت انسان قسم می دهم دیگر نه دلم را بشکن نه سرم را... آمین.

از عزیزانم
سرکار خانم روانی پور شهرام عدیلی پور نغمه دانش مریم رییس دانا و طناز دعوت می کنم با آرزوهایشان در این راه کنار من باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:15  توسط مسعود اميني   | 


 

بهار

 

هی بهار بهار بر سنگ نوشتیم و

هی بهار بهار بر چوبه ی دار و

                         سپیدار و

                          سرو و

                          ستاره ی بالا دست -

 

هی بهار بهار بر بوته ی خار و خلوت خانگی ...

 

دیوار خانه از خنج خط ما ویران شد

دیوار کوچه

دیوار شهر

دیوار دیوان و دفتر از خنج خط ما ویران شد -

 

سرانجام

صوت بود

تنها صوت بود ...

هی بهار بهار ماند و

هی بهار بهار

هی بهار بهار ...

 

ساعت ۲ بامداد ۶/۹/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 23:32  توسط مسعود اميني   | 


 

شعری از مجموعه ی

بیا برای عشق ورزی هایمان اسمی انتخاب کنیم

 خواستم تا

برای عشق

برای عشق ورزیدن

برای عشق ورزی

اسمی انتخاب کنم

 

خواستم تا

برای زیستن

برای زندگی

برای زن

اسمی انتخاب کنم ...

 

زمین ایمن نبود

بوی خونالود

بوی تازی

بوی شکستن تن -

 

نشد که اسمی برای عشق ورزی هایمان انتخاب کنم

نشد که

بی مهابا

بر این زمین ناهموار

عشق بورزم ...

 

۱۳۸۰/۶/۱۷  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 12:46  توسط مسعود اميني   | 


 

شعرهایی از مجموعه ی 

 باران تمام این سال ها

-----------------------------

حکایت

و در یک حکایت

صلیب کوچه را رسم می کنم

که باران بیاید و به کول بگیرد

انبوه زرد را

در فصل گرگ .

و در یک حکایت

یهودا را در کوچه رها می کنم .

 

می دانم از فصل بهار

تنها بوی بلبل می ماند و بغبغوی مرگ

می دانم باد هرزه گرد

فصل خنده نمی تواند باشد - اما

یهودا را در کوچه رها می کنم .

 

آهسته و پیوسته سر به سنگ می سایند

برگ ها

و مترسکانی از شال و کلاه

کوچه را از مرز ازدحام

عبور می دهند .

 

رو به روی باد خلوت است

و در نخستین برف

بی گمان عبور عمر

از کوچه حذف می شود ...

----

آذر ۱۳۷۲

 

 

(...)

 

و موریا اینجاست ...

 

اما

جفت جنین رویاهام

صورتی از سنگ

از سنگ می خواهم .

 

می خواهم

در محله های نا امن بمیرم ...

 

ابراهیم ، اسماعیل اش را برای قربانی کردن به موریا برد ...

------------------------------------------

( سنگ نوشته ها )

 

 چه کسی می خواهد

میان ما و من

دیواری از نوحه ساز کند ؟

 

خونش به پای خویش

خونش به پای خویش .

---------------------------------

 

(...)

 

همین حرف های مقطع و کوتاه

سرانجام

پنجره ها را باز می کند ...

----------------------------

 

(مرگ)

 

خواب ساده یعنی مرگ ...

 

یعنی عبور ساده ی من از خیابان

یعنی عبور ساده ی تو از خیابان 

یعنی سیلی که کوچه های ساده ی جنوب را مجروح می کند . 

 

نامت را به خاطر بسپار 

شاید که گم شویم - 

مردم به رسم یادبود 

ما را زود از یاد خواهند برد . 

 

خواب ساده 

یعنی همین ... 

بهمن ۱۳۷۳   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 9:53  توسط مسعود اميني   | 


 

 

(...)

 

رقصیدن به حرمت تن ات

به حرمت پستان و پا

به حرمت گیسوی بی قرار .

 

رقصیدن به حرمت تن ات ...

 

برقص آهو!     برقص !

جهان را درست رو در روی من برقص !

جهان در اندام توست که می چرخد

من می دانم و این صبح بی قرار.

 

۱۳۸۵/۸/۱۱

ساعت ۲ بامداد

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 2:7  توسط مسعود اميني   | 


 

 

امشب دوباره به یاد صحنه ی آخر فیلم پاپیون افتادم .

بعد از تحمل آن همه سختی

فریاد زد :

حرامزاده ها !

من هنوز زنده ام .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 3:47  توسط مسعود اميني   | 


 

 

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار غناری خاموش در گلوی من

ای کاش

عشق را زبان سخن بود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 12:57  توسط مسعود اميني   | 


 

این روزها در به در به دنبال کمی آرامش هستم ...

این شعر جدید نیست ، اما دلم خواست دوباره مرورش کنم .

(...)

و دیگر از خودم بگویم

که رفته ام از هوش و ـ حواس مرا

دستی کنار دست خدا کاشت ...

ملالی نیست دیگر

جز آن که باغبان گاهی

سر نمی زند

گاهی

خواب می ماند

گاهی

تشنه می مانم ...

 

و دیگر از خودم بگویم :

مرا به نام که می خواند

سبز سبز

به خواب می روم ...

 

۱۳۸۲/۱۱/۲۵

 

این یکی دو شعر هم فکر می کنم متعلق به سال های ۸۲ باشند.

 

(۱)

فرشته !

بیا و تنهایی ام را دزدی کن از من

بیا و غم ام را به باد بسپار.

 

فرشته !

بیا و توفان کن در من که آرام له خواب تو رفته ام

بیا و دزدی کن از من

تا سه نقطه ی پر حرف

بچسبانم کنار لب ات .

 

فرشته !

بخوابانم

آرام ام کم ...

 

 

(۲)

 

مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات

پله پله دست بسایم به گنجی که تویی ـ

 

شبانه دزدی کنم از تو

عصر به عصر سه نقطه ی پر حرف

بچسبانم کنار لب ات

و برگردم به زمین

و زندگی کنم .

 

مگر از راه دگمه های سرخ پیراهن ات

به گنجی که تویی

دست بسایم و

فردا روز

روز از نو

نوروز از نو ...

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 10:41  توسط مسعود اميني   | 


عمران صلاحی نرفت

ما رفته ایم

یکی دلش برای ما بسوزد...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 5:11  توسط مسعود اميني   | 


 

سلام دوستان .

تعداد محدودی از کتاب ها و سی دی من موجود است .

گویا دوستانی که در خارج از تهران زندگی می کنند نتوانسته اند سی دی و کتاب ها را تهیه کنند .

با پوزش بسیار از این که تقریبا دیگر نمی توانم به عنوان هدیه ارسال کنم ، لطفا مبلغ آثار را به شماره حساب زیر واریز و تلفن و نشانی خود را برایم ایمیل کنید تا به نشانی شما ارسال کنم .

سبز و یربلند بمانید.

۱ - باران تمام این سال ها - مجموعه شعر ۱۳۷۸ - ۷۰۰۰ ریال

۲ - با شاعران امروز - مجموعه گفتگو با شاعران نسل نو - چاپ ۱۳۷۹ - ۱۲۰۰۰ ریال

۳ - پژوهشی در بنای تاریخی قلعه رودخان( به دو زبان ) ویژه ی گردشگران داخلی و خارجی - چاپ ۱۳۸۲ ۵۰۰۰ ریال

۴ - زندگی در بی جایی - گفتگ و گو با هیوا مسیح - چاپ ۱۳۸۴ - ۲۱۰۰۰ ریال

۵ - غزل غزل های سلیمان - شعر بلند عاشقانه - ۱۷۰۰۰ ریال ( این کتاب در زمستان ۱۳۸۴ چاپ شده که توسط وزارت ارشاد توقیف و در تیر ۱۳۸۵ آزاد شد )

۶ - عشق ممنوع - مجموعه شعرهای عاشقانه ( شعر و صدای من ) - ۱۳۸۲ ( هنوز مجوز انتشار نگرفته است )- ۲۰۰۰۰ ریال

۷ - همیشه چیزهایی برای گفتن نگفته می ماند - (متنی از سر دلتنگی با صدای من) ۱۳۸۳ - ۲۰۰۰۰ ریال

شماره حساب بانکی

سپهر کارت بانک صادرات ایران

شماره ی کارت ۶۲۴۶ ۰۴۵۶ ۶۹۱۰ ۶۰۳۷

شماره ی حساب ۰۰۶ ۳۷ ۲۵ ۱۰۱ ۰۳۰  

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم شهریور 1385ساعت 12:14  توسط مسعود اميني   | 


 

برای زیستن

دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد

قلبی که دوستش بدارند ...

 

احمد شاملو

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 2:33  توسط مسعود اميني   | 


دو شعر کوتاه عاشقانه

۱

زندگی

فرو افتادن در توست

زیستن

فرو افتادن در توست

رهایی و روز

آفتاب

ولایت آدمی ...

 

شاه بودن

فرو افتادن در توست ... 

۱۴ خرداد ۱۳۸۵

 

۲

میان پستان هایش بیدار می مانم

نفس می کشم

زندگی می کنم ...

 

لا به لای پیراهنش

بنای آرامشم را سقف می زنم .

۱۴خرداد۱۳۸۵

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 15:43  توسط مسعود اميني   | 


سلام دوستان .

مدتی است که دسترسی درستی به اینترنت ندارم .

به زودی دوباره می آیم

سبز و سربلند بمانید .

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 20:49  توسط مسعود اميني   | 


 

 

(...)

 

کابوس هایم در روز

کابوس هایم در شب

کابوس هایم در سنگ و ستاره / در سپیده و صنوبر سبز

 

کابوس هایم بر دریا می گذرد ...

پارو بزن !

پارو بزن غریق تنها مانده

غریق بی هوازی لخت -

 

پارو بزن غریق فراموش !

غریق غافل از مرگ / غافل از زندگی .

مرغان بسیاری

ترانه ی دست و پاروهای خسته را

از اقیانوس لجوج

با خود حمل کرده اند -

 

حامله بر دریا

حامله بر خشکی ...

 

دریغا !

جهان سینه به سینه ی مرغ می رود

غافل از زندگی / غافل از مرگ .

همین است

همین است :

          صداي آدمي را كسي

          لا به لاي پيراهنش نمي شنود ديگر .

كابوس هايم سينه به سينه چرخ مي خورد ...

 

                                               ۵/۲/۱۳۸۵   

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385ساعت 8:27  توسط مسعود اميني   | 


 

 

( ... )

 

رفته بودم به صید نمک

به صید گوشواره های دریا / که از سواحل دور

بوی ضخم زندگی می داد .

 

ایکار مرده بود

دریا خروش خامی داشت

جلبک های جاری

گوشواره های مرا برده بودند ...

 

چیزی برای عشق و قبیله ی چشم نمانده بود .

مثل ماهی در خشکی

مثل ماهی در دریا

به صید گوشواره

یه صید گوش می رفتم ...

 

 

۲۱/۱/۱۳۸۵

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 0:12  توسط مسعود اميني   | 


 

 

دوستان سلام .

جلد دوم کتاب با شاعران امروز تحت عنوان  

زندگی در بی جایی

گفت و شنودی با هیوا مسیح

منتشر شد .

دوستانی که مایل به دریافت کتاب هستند مبلغ ۲۱۰۰۰ ریال بابت کتاب و ۳۰۰۰ ریال بابت هزینه پست به شماره حساب زیر واریز و نام و نشانی دقیق خود را به همراه شماره تلفن خود ایمیل تا کتاب توسط پست سفارشی ارسال شود .

سپهر کارت بانک صادرات ایران

شماره حساب : ۶۲۴۶ ۰۴۵۶ ۶۹۱۰ ۶۰۳۷

به نام مسعود امینی 

m_ravanshid@yahoo.com

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:24  توسط مسعود اميني   | 


 

 

...

 

زیاد زیستن نعمتی اندک نیست

اگر چه در ظلمت -

 

گران ماندن و گرده شکستن

دیر زیستن به قیمت خزیدن بر خاک و

خفت خدا را چشیدن با چشم

با گوش

با شک بین بودن یا نبودن ...

نه

تو باژگونی تخت و تاج ظلمت از پی ظلمت را نگاه می کنی

شیرین و سبکبال

افتادن از پی افتادن مغرب را

شب را

ظلمات را ...

یقین کن که دیر زیستن

نعمتی اندک نیست .

 

۲۱/۳/۱۳۸۲ 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 23:43  توسط مسعود اميني   | 


همه چيز انگار عجيب و غريب شده ، انگار مسخره ي عالم و آدم شده ايم ، مسخره ي خدا ...

همه چند روز قبل از نوروز خانه تكاني مي كنند و نوروز را به ديد و بازديد مي روند

من درست تا پنجم فروردين در خانه ماندم ، آفتاب را نخواستم كه ببينم ، و از ششم فروردين خانه تكاني را شروع كردم . مسخره است ، و مضحك ... و كمي خنده دار .

لابه لاي اين خانه تكاني چيزهاي جالبي پيدا كردم ، چيزهاي جالبي براي خودم ، نوشته هايي از سال هاي دور ...

بچه ها دلم براي پسرم خيلي تنگ شده .

----------------------------------

۱۱ فروردين ۱۳۷۲

۱

شناسه ها

شناسه هاي آزارنده

شناسه هاي كوكبي رنگ هزار سو جهت

شناسه هاي كهنسال سايه دار .

 

بگذار هزار سال سرد بگذرد

و كسي چنان كه بايد

به دنج دور ما نينديشد -

عرشه ي آب و

نواده ي درياها

حلال فرزندم

تا ابدالاباد ...

  •  

۱۱ فروردين ۱۳۷۲

۲

لبالب از تمام آن چه طلب كرده ام

لبالب از تمام عصرهاي دوشادوش

تو را كنار كودكي ام ديدم

و رازهاي كنار كودكي ام را در مشت ات گذاشتم

و رازهاي كودكي ام را

در روح ات .

 

چيزي به پيشاني ات مبند

نخستين بهار شايد

تعويذ پايدار پلك و پود ما باشد .

  •  

  جز آن كه سرودي خوانا

كنار خواب كوچك ات بياويزم

نوروز را با چه

مي توانم بر تو حلال كنم ...

-----------------------------------

و اين شعر را پيدا كردم كه تاريخ اش ۱۲ فروردين ۱۳۷۷ بود

به پسرم اردلان .

  •  

(...)

بعد از من

تو چه مي كني

با اين سن و سخن

رو به روي حجم وهم و عبارت مقطع مرگ .

 

عبور تو بي من

ممكن است يا منتظر ؟

زبان به تعبير تو كه مي گشايد ؟

يا به تفسير تو

با اين سن و سخن ؟

 

طلب از كه خواهي كرد

شانه ي خواب و شوق زيستن ؟

نام ات در وهم رو به رو

چگونه خواهد بود ؟

  •  

من

مدت هاست

از شاخه جدا شده ام

و از جاذبه

تنها تو را مي دانم و تسليم

و حتما همين روزها

خواهم رسيد

به سطر اول

به تو ...

  •  

حالا بگو

آن وقت تو بي من

چه خواهي كرد

با اين سن و سخن

رو به روي حجم وهم و

عبارت

مقطع

مرگ ...

  •  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:30  توسط مسعود اميني   | 


 

 

سحر به بانگ حسرت و جنون

ز خواب چشم باز می کنم .

کنار تخت چاشت حاضر است :

          بیات وهن و مغز خر

به عادت همیشه دست سوی آن دراز می کنم .

تمام روز را پکر

به کار هضم چاشتی چنین

غروب می کنم -

شب از شگفت این که فکر

          باز

          روشن است

به کور چشمی حسود

لمس چوب می کنم ...

 

                                        احمد شاملو 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 23:4  توسط مسعود اميني   |